عقده هاى بدخیم

|عقده هایی که با نوشتن باز می شوند|

عقده هاى بدخیم

|عقده هایی که با نوشتن باز می شوند|

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

دارم توی دروغ گفتن ماهر میشوم. به تو بیشتر از همه دروغ میگویم چون تو دورتر از همه ای و دروغ هایم را راحتتر باور میکنی. به تو میگویم حالم خیلی خوب است. سفر خوش گذشت. اوضاعم عالیست و در فکر انجام کارهای تازه ای هستم. نمیگویم مادرم از من متنفر است. نمیگویم چقدر به ناامیدی هایم فکر میکنم. نمیگویم چقدر تنهام. نمیگویم شبها به جای تخیل کردن آرزوهایم به این فکر میکنم که وقتی بمیرم چند نفر باخبر میشوند و چند نفر ناراحت میشوند. از دروغ گفتن خسته نمیشوم. وقتهایی که حقیقتِ دلتنگی هایم را با آدم ها درمیان میگذارم چیزی نصیبم نمیشود. این روزها کسی حوصله شنیدن دردهای یک دختر غمگین را ندارد. آدمها دور میشوند از من. یاد گرفتم دروغ بگویم تا حداقل چند نفری را اطراف خودم نگه دارم. دنیای دروغینم آرام است. من دروغ را دوست دارم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۴۱
رضوان ــ


یک روز صبح شهر از خواب بیدار شد. رفتگرها آسفالت خیابان ها را مثل همیشه خط خطی کردند و یک توده گرد و غبار به هوا بلند کردند. بچه گربه ها توی حیاط خانه ها خواب را از صاحب خانه ها گرفتند و از ترس کفش هایی که پرتاب می شد زیر ماشین ها خزیدند. کارمند ها چایشان را سر کشیدند و دویدند تا به خط ساعت شش و نیم برسند. راننده تاکسی ها بطری آب یخشان را از توی یخجال برداشتند و غرولند کنان توی صف بنزین ایستادند. آشپزها آب را برای پختن برنج جوشاندند و عرق هایشان را با سر آستین چربشان گرفتند. نوزاد ها شیر صبحگاهی شان را خوردند و با نورهای روی سقف سر صحبت را باز کردند. باغبان ها قیچی باغبانی شان را تیز کردند و به سراغ شاخه های اضافی گل های رز هفت رنگ حاشیه چمن ها رفتند. پرنده فروش ها قناری هایی که شب پیش از گرما مرده بودند را از کف ققس ها جمع کردند و توی جوی روبروی مغازه انداختند و ظرف آب کبوتر ها را پر کردند. کنکوری ها یک روز دیگر را از روی تقویم دیواریشان خط زدند و به سراغ برنامه ریزی روزانه شان رفتند. مادربزرگ ها استکان چایشان را کنار تلفن گذاشتند و دفتر تلفنشان را باز کردند و به دخترهایشان زنگ زدند. پرستارهای شیفت شب به خانه هاشان برگشتند و در حالی که به مریض بدحال روی تخت آی سی یو فکر می کردند به خواب رفتند. دنیا روال خود را طی می کرد. جنگ ها، صلح ها، روزمرگی ها، تولد ها و مرگ ها مثل هر روز رخ دادند. اما هیچ کس نفهمید یک نفر توی اتاقی در طبقه دوم یک ساختمان با نرده هایِ سبزِ پر رنگ شب گذشته همه چیزش را از دست داد.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۴۹
رضوان ــ


گفتم به بهانه آزاد کردنم مدرک کارشناسیم میرم همون موسسه که پارسال ثبت نام کردم و میگم بهم یه کار پیشنهاد بدین. مهم نیست چی باشه. هر چی ساعت کاریش بیشتر، بهتر.

الان از اونجا برمیگردم. رفتم روبروی میز و بهش گفتم باید چکار کنم مدرکمو بگیرم؟

بعد برگشتم.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۸
رضوان ــ


توی عمرم فقط دو بار تونستم توی اتوبوس شب تا صبح رو جوری بخوابم که اصلا گذر زمان رو متوجه نشم. اولین بارش خرداد پارسال بود. با ماهی رفتیم اصفهان. دو روز تمام اصفهان رو قدم زدیم و وقتایی که از خستگی پاهامون هوار میکشیدن یه گوشه مینشستیم. یه اتاق برای یه شب اجاره کرده بودیم توی چهارباغ بالا. همه جا رو پیاده میرفتیم یا با خط واحدای گیج کننده اصفهان. سعی می کردیم از راننده تاکسیایی که میخواستن گولمون بزنن و فقط برای اینکه کرایه یه مسیر رو ازمون بگیرن بهمون آدرس اشتباه بدن دوری کنیم. سفر پُری بود. اونقدر جزئیاتش زیاد بود که همه اش رو یادم نیست. شب برگشتنمون دیرمون شده بود. اتوبوس من ساعت نه و نیم حرکت میکرد و اتوبوس ماهی ساعت ده. ما ساعت نه و نیم هنوز توی خط واحدی بودیم که تقریبا همه ی آدمای توش از استرسمون فهمیده بودن مسافریم. به تک تکشون سپرده بودیم وقتی به ترمینال رسیدیم خبرمون کنن و خودمون چشم دوخته بودیم به مسیر و خیابون و ایستگاه های بی شماری که هی وقتمون رو میکشت. وقتی به ترمینال رسیدیم تا خود اتوبوس دویدیم. اما فهمیدیم استرسمون بیخودی بوده چون اتوبوسا همیشه تاخیر دارن. من اون شب کنار یه دختر دانشجو نشستم که داشت میرفت دانشگاه. سرم رو که به صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم خوابم برد و وقتی چشمام رو باز کردم که رسیده بودم به انار. شهری که توی فاصله سه ساعته از خونه ام بود. دفعه دومی هم که این طور سنگین توی اتوبوس خوابیدم دیشب بود. یک هفته بیدار خوابی سر پروژه ای که یک ترم بیخیالش بودم _ پشیمانم از اینکه بیشتر وقت نگذاشته بودم؟ نه!_ و در نهایت ژوژمان دیروز که بخاطر تعطیل بودن دانشکده به علت تعمیرات توی خیابون برگزار شد و بعد از اون برگشتن به ترمینال گرم و شلوغ و دوست نداشتنی جنوب برای گذراندن چند ساعت مانده به حرکت اتوبوس تمام توانم را گرفته بود. روی صندلی ام که نشستم کتاب خواندم تا فیلم مزخرفی که پخش میکردند تمام شد و بعد خودم را روی صندلی مچاله کردم و به معنای واقعی کلمه بیهوش شدم. باز هم وقتی چشم باز کردم انار بودم. دوباره چشمام رو بستم اینبار فقط بیست دقیقه تا خونه فاصله داشتم. ساعت پنج و نیم صبح بود. هوا کامل روشن نشده بود. زنگ نزدم بیان دنبالم. جایی پیاده شدم که تا خونه مون نیم ساعت فقط پیاده روی داشت. کوچه ها رو میشمردم. خونه ما کوچه شماره شیشه. وقتی سر بیست و هشتم رسیدم فهمیدم دلم نمیخواد برسم. بعد هرچی فکر کردم نفهمیدم چرا. هوا با هر قدمی که برمیداشتم روشن تر میشد. بوی کاه گل میومد. هیچکس توی خیابونا نبود. فقط یه پیرمرد بود که صدای خش خش راه رفتنش با دمپایی از صد متری شنیده میشد. وقتی هم از کنارم رد میشد فقط به روبرو خیره بود. از هلال ماه عکس گرفتم. یادگاری بماند برای صبحی که شهر بوی کاهگل میداد.



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۱۶
رضوان ــ


داشت بهم میگفت که اتاق رویاهاش چجوریه. میگفت دوست داره کفش پارکت سفید باشه و دیوراش کاغذ دیواری گل گلی. بعد ازم پرسید تو دوست داری اتاقت چجوری باشه؟ فکر کردم و گفتم نمیدونم. گفت قبلا میگفتی که. گفتم آره ولی الان دیگه یادم نمیاد چجوری بود. فقط تراس رو به باغش یادمه و درختای پشت پنجره اش.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۰
رضوان ــ
.