عقده هاى بدخیم

|عقده هایی که با نوشتن باز می شوند|

عقده هاى بدخیم

|عقده هایی که با نوشتن باز می شوند|

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است


رفته بودیم کوه. شب بود. توی تابستون فقط شبا میشه رفت کوه. تمام چراغای شهر پایین پامون بود. مهتاب بالای سرمون بود. من روی قله، زیر مهتاب، بالای چراغای شهر به تو فکر میکردم. ظهر بود. توی آشپزخونه نشسته بودم. گرمم بود. دلم درد میکرد و خسته بودم. من سر ظهر با حال خسته و درد به تو فکر میکردم. نصف شب از خواب پریدم. کابوس دیده بودم. بافت موهام باز شده بود و ریخته بود دور گردنم. عرق کرده بودم. من با موهای پریشون و قلبی که تند میزد به تو فکر میکردم. دارم مینویسم. تک تک کلمه هام از توست. دارم فکر میکنم از کی شدی این همه من؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۵ ، ۲۳:۱۵
رضوان ــ


امروز برام روز بزرگی بود. دیدن اولین موی سفیدم اونم بعد از اینهمه مدت که منتظرش بودم میتونه برام یه نشونه باشه. یه نشونه ی نقره ایِ درخشان...


+ چرا من نمینویسم اینهمه؟


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۳:۱۲
رضوان ــ


از حال این روزهایم که بپرسید غم و درد است که می بارد.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۲۳:۰۴
رضوان ــ


خانه جاییست که هوایش را بیست و چهار سال با افکارت اشباع کرده ای. وقتی به آن بر میگردی تمامشان به مغزت بازمیگردند. وقتی سرت را رو بالشی میگذاری که سال ها روی آن افکار جنون آمیز کرده ای دوباره همان ها به ذهنت هجوم می آورند. حتی اگر ماه ها از آن ها دور بوده باشی.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۵ ، ۱۰:۵۴
رضوان ــ
.